موضوع: "شب نوشت"

ما آیینه نیستیم

درجایی خواندم:
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
منوط به ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ،
و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ.

ﻣﺎ آیینه نیستیم
انسانیم.
پس بیاییم به جای قرار دادن سرمان در زندگی دیگران سرمان را در زندگی و بر تن خود قرار دهیم.

به راستی که ما همچون آیینه نیستیم بلکه با نگاه کردن به آیینه خود را همانند آن کرده ایم و این کاریست که به تازگی مد شده ومانند خوره به زندگی دیگران افتاده است.
برادری که به برادرش به خاطر کینه و…رحم نمی کند امیدی به غریبه ها نیست .
رفیقی که به خاطر حسادت به بهترین دوستش خیانت می کند و او را به حسادتش می فروشد .
پدر معتادی که دخترش را برای گرفتن مواد تیره بخت می کند.

خلاصه بگویم که اگر ما بخواهیم مانند آیینه باشیم به جایی که نمیرسیم هیچ بلکه به بن بست هم می خوریم.

 

به ایده “عقیق” و قلم “لیلی”

آهنگری,انسانگری

آهنگری,انسانگری

از آهن سخت تر که نداریم، داریم؟
برای شکل دادن و قابل مصرف کردنش اول حرارتش میدهند، بعد چکش کاری می کنند تا شکل مورد نظر را بگیرد
کاری که خیلی از آدمک ها در حق همدیگر می کنند
اول طرف را به طرز کاملا صریح می سوزانند
و بعد با سخنان از پتک سنگین تر می کوبند بر سرش، بعد هم کلاه انتقاد سر کارشان می گذارند و در کله طرف مقابل می گذارند
اگر هم اعتراض کرد که کلاه انتقاد برایش تنگ است و اذیتش می کند، هدیه خود را پس می گیرند و می گویند “برو بابا تو که اصلا انتقادپذیر نیستی”
یا به روش منتقدان عصر حاضر میگویند
“بابا تو دیگه چقدر بی جنبه ای!!!!”
اما باکی نیست
آهن به آن سختی با ضربه شکل می گیرد و آماده می شود، ما که دیگر آدمیم
شاید ضربه روی ضربه ختم شود به شکل گرفتن انسانیتمان!

 

(به قلم عقیق)

سرنوشت

داشتم به سرنوشتم فکر می کردم

غرق در افکارم بودم که یهو به خودم اومدم و

گفتم:

مهم نیست من چی می خوام

مهم اینه خدا چی میخواد…

 

“اللهم ارزقنا توفیق الطاعة”

و…

+به قلم عقیق

به نام پدر "برای شیوا"

از وقتی اولین امتحان شروع شد و چشمم خورد به تیتر نام پدر بالای سربرگ امتحان بدجور به هم ریختم
در حال دوختن واژه های نام پدر به هم بودم
چشمم به دخترکی بود که سر دربرگه فرو کرده بود و با همان شیطنت خاصی که در چهره اش داشت مشغول امتحان پس دادن بود
و اما من…
بدجور آن فکر لعنتی توی سرم رژه میرفت
“یعنی دخترک با دیدن نام پدر بالای برگه چه حسی داره؟”
مدام این سوال جلوی دیدم را میگرفت
آخه 11سالی هست که پدرش به رحمت خدا رفته و حتی جای خالیش را در برگه امتحان هم به رخ دخترک تنهایش میکشد.
شادی روحش صلوات

 

++برای یک دوست

+به قلم عقیق (مریم کنعانی هرندی)

پروازی در اوج کلام

پروازی در اوج کلام

 قلم در دست گرفته ام
و چشم دوخته ام به نوشته های کتاب
اما نگاهم به دوردست های اندیشه ام گره خورده
جسمم در اینجا مانده و روحم در آنجا گم شده
مطالب کتاب کلام اسلامی هم حریف پیدا کردن این روح سرکش نیست و نمی تواند آن را سر جای جسمش بنشاند
و استاد هم…
مانده ام که چه عاقبتی خواهم داشت با این وضع تضییع حق الناس و…
بیچاره جسم نحیفم که اینقدر ساکت و آرام سر به کتاب مانده و معلوم نیست یار بی وفایش کجا سرگردان است
بلاخره با صدای فردی بیگانه از فکر بیرون آمدم
این ماشین L90 پیش فضای سبز از هرکس هست بیاد برداره می خوان درختو قطع کنن!!!
صدایش را داشتیم اما تصویر نه…
و تمام دوستان مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردند که استاد فرمودند الان میام!!!
اینجا بود که به قدرت یک صدای غیرقابل پیش بینی در خارج شدن از افکار پی بردم
و الان روح سرکشم سرجای جسمش نشسته و چشم دوخته به سخنان گهربار استاد!! 

 

#به_قلم_عقیق (مریم کنعانی هرندی)

(تاریخ واقعه: چهارشنبه14رمضان1439قمری  ساعت 9:30صبح)

 
دانلود نرم افزارهای قبله نما