موضوع: "پای حرف دل"

قصه هزاران غصه

پدر و مادر داشتند حرص فرزندشان را می خوردند

دست پدر روی پیشانی بود و در فکر عمیقی فرو رفته بود

این سکوتش مانند خنجری قلبم را تکه تکه کرد

چرا که وقتی غمی بزرگ در سینه دارد، دست بر پیشانی در خود فرو می رود

و مادر هم، زیر لب زمزمه ها داشت شاید که مرهمی باشد بر دل پر درد پدر، اما چه کسی از دل خودش خبر داشت؟

وقتی دید پدر قصد خارج شدن از آن افکار را ندارد رو به من کرد و گفت: دیگر باید بخوابیم، هر چه چشمانمان بسته باشد کمتر این دنیا و غصه هایش را می بینیم

قصه هزاران غصه ناتمام است

که فقط قلب پدر و مادر آن را در خود جای می دهد

و این غصه هاست که روز به روز بر خط های پیشانی و صورتشان می افزاید

و لرزشی می شود بر دستان پینه بسته شان

و روزی می رسد که این غصه ها تا حلقوم می رسد و دیگر پدر و مادری نیست

شاید آن روز به خودمان بیاییم، روزی که دیگر دیر شده است

بیاییم و کمی محافظ قلب پدر و مادرها باشیم

اگر نمی توانیم باری از دوششان برداریم

لااقل باری از غم هم بر دوششان نگذاریم

این قلب ها ارزشمند است

این نفس ها نشاط زندگی فرزندان است

کاش تا دنیا هست این نفس ها پابرجا بماند

و ما هم پا بر جای دل پدر و مادر نگذاریم

 

+به قلم عقیق

 
مداحی های محرم