ترگل

_قسمت سوم:

(بخشی از کتاب ترگل) 

پرسش :
اصلا چادر خوب! ولی چرا اجبار؟ من زیر بار حرف زور نمی‌روم!

پاسخ:
وقتی مساله‌ای جنبه‌ی اجتماعی و عمومی پیدا می‌کند، الزاما باید قانون‌مند شود تا به بهترین شکل اجرا گردد، مثلا در تمام دنیا، سرنشینان خودرو از طرف قانون و حاکمیت مجبور می‌شوند کمربند ایمنی خود را ببندند تا خطرات و سوانح رانندگی کاهش یابد، حالا اگر کسی گفت:
من می‌دانم بستن کمربند بسیار مهم است، اما چون اجبار شده، زیر بار حرف زور نمی‌روم؛
اینجا معلوم می‌شود، آن‌شخص عقل درست و حسابی ندارد!
البته بماند که چادر در کشور ما الزام و اجباری ندارد و زنان ایران‌زمین با انتخاب خود، از آن استفاده می‌کنند.

ترگل

_قسمت دوم:

امروز با تبلیغاتِ فراگیر دشمن، متاسفانه برخی از جوانان ما نسبت به مسائل دینی بدبین شده‌اند، مثلا اگر بگویی حدیث داریم که فلان‌طور، این حرف را نمی‌پذیرند اما اگر بگویی فلان دکتر اروپایی گفته است فلان‌طور، بهتر می‌پذیرند؛
مهم‌ترین ویژگی کتاب ترگل، بررسی موضوع حجاب از نگاه عقلی است، یعنی حتی اگر کسی مسلمان هم نباشد، مطالب این کتاب برای او مفید خواهد بود.

در مقدمه این کتاب آمده است :
فقط به خاطر گل روی شمایی که قرار است این کتابچه را بخوانی، دین را می‌بوسیم می‌گذاریم کنار، یعنی نمی‌خواهیم دلایل دینیِ حجاب را بررسی کنیم، می‌خواهیم بگوییم عقل درباره‌ی پوششِ اسلامی و چادر چه می‌گوید.
شاید برای برخی‌ها مسائلی دینی مهم نباشد، اما حرف عقل را همه قبول دارند.

ترگل

ترگل

_قسمت اول:

+مقدمه آیت الله سید ابوالحسن مهدوی _شرح در تصویر_

+نویسنده کتاب، سید عماد داوری دولت آبادی

 

(به مناسبت روز عفاف و حجاب)

ادامه »

قصه هزاران غصه

پدر و مادر داشتند حرص فرزندشان را می خوردند

دست پدر روی پیشانی بود و در فکر عمیقی فرو رفته بود

این سکوتش مانند خنجری قلبم را تکه تکه کرد

چرا که وقتی غمی بزرگ در سینه دارد، دست بر پیشانی در خود فرو می رود

و مادر هم، زیر لب زمزمه ها داشت شاید که مرهمی باشد بر دل پر درد پدر، اما چه کسی از دل خودش خبر داشت؟

وقتی دید پدر قصد خارج شدن از آن افکار را ندارد رو به من کرد و گفت: دیگر باید بخوابیم، هر چه چشمانمان بسته باشد کمتر این دنیا و غصه هایش را می بینیم

قصه هزاران غصه ناتمام است

که فقط قلب پدر و مادر آن را در خود جای می دهد

و این غصه هاست که روز به روز بر خط های پیشانی و صورتشان می افزاید

و لرزشی می شود بر دستان پینه بسته شان

و روزی می رسد که این غصه ها تا حلقوم می رسد و دیگر پدر و مادری نیست

شاید آن روز به خودمان بیاییم، روزی که دیگر دیر شده است

بیاییم و کمی محافظ قلب پدر و مادرها باشیم

اگر نمی توانیم باری از دوششان برداریم

لااقل باری از غم هم بر دوششان نگذاریم

این قلب ها ارزشمند است

این نفس ها نشاط زندگی فرزندان است

کاش تا دنیا هست این نفس ها پابرجا بماند

و ما هم پا بر جای دل پدر و مادر نگذاریم

 

+به قلم عقیق

امشب پسر در کنار پدر آرمیده است

امشب پسر در کنار پدر آرمیده است

مدینه عزادار است و صدای شیون خاکیان و افلاکیان در هم آمیخته شده است

امشب ستاره ای دیگر در آسمان بقیع سر بر خاک می نهد و فضای ظلمانی را با نور خود روشنی می دهد

تمام فرشتگان عزادار و گریان صف کشیده اند
ای بقیع زبان بگشا و بگو که امشب مهمان کدام عزیزی؟

بقیع صدای گریه را نمی شنوی؟
صدا از خانه ششمین ستاره آسمان ولایت می آید
صدا از خانه صادق آل محمد است
تمام شهر بوی غربت و دلتنگی می دهد
فضا آکنده از احساس است
حسی شبیه از دست دادن پدری که برای همه امت پدر است
حسی شبیه از دست دادن پایه و ستون مکتب شیعه
و چه حس سوزناکی، برای از دست دادن پدر شیعیان، حضرت امام جعفر صادق(ع)

امشب با جگری سوخته آمده است
امشب پسر در کنار پدر آرمیده است
امشب بقیع با نور خدا روشن است
ای دل بسوز که شام غریبان صادق است

“شهادت امام جعفر صادق، مؤسس مکتب جعفری تسلیت باد”

 

+به قلم عقیق (مریم کنعانی هرندی)

1 3 5 ...6 7